غزل شمارهٔ 1629
Toggle stanza 1دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورم
11
دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورم
یا نمکدان کی دیدهست که من در شورم
22
هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست
هر چه امروز بگویم بکنم معذورم
33
بوی جان هر نفسی از لب من می آید
تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم
44
گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی
آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم
55
ساقیا آب درانداز مرا تا گردن
زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم
66
شب گه خواب از این خرقه برون می آیم
صبح بیدار شوم باز در او محشورم
77
هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح
هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم
88
گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن
ور نه پارهست دلم پاره کن از ساطورم
99
باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد
ساقی آمد به خرابی تن معمورم
1010
روز و شب حامل می گشته که گویی قدحم
بیکمر چست میان بسته که گویی مورم
1111
سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم
خم سر خویش گرفتهست که من رنجورم
1212
ما همه پرده دریده طلب می رفته
می نشسته به بن خم که چه من مستورم
1313
تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما
که دلت را ز جهان سرد کند کافورم
1414
چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه
بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم
1515
نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم
خالدین ابدا شد رقم منشورم
1616
اگر آمیختهام هم ز فرح ممزوجم
وگر آویختهام هم رسن منصورم
1717
جام فرعون نگیرم که دهان گنده کند
جان موسی است روان در تن همچون طورم
1818
هله خاموش که سرمست خموش اولیتر
من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم
1919
شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است
من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم

