غزل شمارهٔ 687
Toggle stanza 1کی باشد کاین قفس چمن گردد
11
کی باشد کاین قفس چمن گردد
و اندرخور گام و کام من گردد
22
این زهر کشنده انگبین بخشد
وین خار خلنده یاسمن گردد
33
آن ماه دو هفته در کنار آید
وز غصه حسود ممتحن گردد
44
آن یوسف مصر الصلا گوید
یعقوب قرین پیرهن گردد
55
بر ما خورشید سایه اندازد
وان شمع مقیم این لگن گردد
66
آن چنگِ نشاط سازِ نو یابد
وین گوش حریف تن تنن گردد
77
در خرمن ماه سنبله کوبیم
چون نور سهیل در یمن گردد
88
خمهای شراب عشق برجوشد
هنگام کباب و بابزن گردد
99
سیمرغ هوای ما ز قاف آید
دام شبلی و بوالحسن گردد
1010
هر ذره مثال آفتاب آید
هر قطره به موهبت عدن گردد
1111
هر بره ز گرگ شیر آشامد
هر پیل انیس کرگدن گردد
1212
ز انبوهی دلبران و مه رویان
هر گوشه شهر ما ختن گردد
1313
هر عاشق بیمراد سرگشته
مستغرق عشق باختن گردد
1414
چون قالب مرده جان نو یابد
فارغ ز لفافه و کفن گردد
1515
آن عقل فضول در جنون آید
هوش از بن گوش مرتهن گردد
1616
جان و دل صد هزار دیوانه
از بوسه یار خوش دهن گردد
1717
آن روز که جان جمله مخموران
ساقی هزار انجمن گردد
1818
وان کس که سبال میزدی بر عشق
در عشق شهیر مرد و زن گردد
1919
در چاه فراق هر کی افتادهست
ره یابد و همره رسن گردد
2020
باقیش مگو درون دل میدار
آن به که سخن در آن وطن گردد

