غزل شمارهٔ 1297
Toggle stanza 1مدارم یک زمان از کار فارغ
11
مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ
22
چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ
33
قلندر گرچه فارغ مینماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ
44
ز اول میکشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ
55
چو موری دانهها انبار میکرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ
66
چو دریاییست او پرکار و بیکار
از او گیرند و او ز ایثار فارغ
77
قلندر هست در کشتی نشسته
روان در را و از رفتار فارغ
88
در این حیرت بسی بینی در این راه
ز کشتی و ز دریابار فارغ
99
به یاد بحر مست از وهم کشتی
نشسته احمقی بسیار فارغ
Zameen

