غزل شمارهٔ 2862
Toggle stanza 1هله هشدار که با بیخبران نستیزی
11
هله هشدار که با بیخبران نستیزی
پیش مستان چنان رطل گران نستیزی
22
گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی
چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
33
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد
چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
44
عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید
چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی
55
از میان دل و جان تو چو سر برکردند
جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
66
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی
ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
77
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی
88
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات
گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
99
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود
چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
1010
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
1111
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
1212
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
1313
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
1414
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی

