غزل شمارهٔ 945
Poet: Rumi
Toggle stanza 1ندا رسید به جانها که چند میپایید
11
ندا رسید به جانها که چند میپایید
به سوی خانه اصلی خویش بازآیید
22
چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست
به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید
33
ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتان
بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید
44
سفر کنید از این غربت و به خانه روید
از این فراق ملولیم عزم فرمایید
55
به دوغ گنده و آب چه و بیابانها
حیات خویش به بیهوده چند فرسایید
66
خدای پر شما را ز جهد ساخته است
چو زندهاید بجنبید و جهد بنمایید
77
به کاهلی پر و بال امید میپوسد
چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید
88
از این خلاص ملولید و قعر این چه نی
هلا مبارک در قعر چاه میپایید
99
ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار
نه کودکیت سر آستین چه میخایید
1010
خود اعتبار چه باشد به جز ز جو جستن
هلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید
1111
درون هاون شهوت چه آب میکوبید
چو آبتان نبود باد لاف پیمایید
1212
حطام خواند خدا این حشیش دنیا را
در این حشیش چو حیوان چه ژاژ میخایید
1313
هلا که باده بیامد ز خم برون آیید
پی قطایف و پالوده تن بپالایید
1414
هلا که شاهد جان آینه همیجوید
به صیقل آینهها را ز زنگ بزدایید
1515
نمیهلند که مخلص بگویم اینها را
ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید

