غزل شمارهٔ 451
Toggle stanza 1پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
11
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
نظاره تو بر همه جانها مبارکست
22
یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن
دانستهای که سایه عنقا مبارکست
33
ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست
44
ای صد هزار جان مقدس فدای او
کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست
55
سودایییم از تو و بطال و کو به کو
ما را چنین بطالت و سودا مبارکست
66
ای بستگان تن به تماشای جان روید
کآخر رسول گفت تماشا مبارکست
77
هر برگ و هر درخت رسولیست از عدم
یعنی که کشتهای مصفا مبارکست
88
چون برگ و چون درخت بگفتند بیزبان
بی گوش بشنوید که اینها مبارکست
99
ای جان چار عنصر عالم جمال تو
بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست
1010
یعنی که هر چه کاری آن گم نمیشود
کس تخم دین نکارد الا مبارکست
1111
سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست
1212
میآیدم به چشم همین لحظه نقش تو
والله خجسته آمد و حقا مبارکست
1313
نقشی که رنگ بست از این خاک بیوفاست
نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست
1414
بر خاکیان جمال بهاران خجستهست
بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست
1515
آن آفتاب کز دل در سینهها بتافت
بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست
1616
دل را مجال نیست که از ذوق دم زند
جان سجده میکند که خدایا مبارکست
1717
هر دل که با هوای تو امشب شود حریف
او را یقین بدان تو که فردا مبارکست
1818
بفزا شراب خامش و ما را خموش کن
کاندر درون نهفتن اشیاء مبارکست

