غزل شمارهٔ 2965
Toggle stanza 1ای برده اختیارم تو اختیار مایی
11
ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
22
گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی؟
33
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم
باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی
44
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو چون در کنار مایی
55
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
66
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم
گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
77
گفتم چو چرخ گردان والله که بیقرارم
گفت ار چه بیقراری نی بیقرار مایی
88
شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی
آن راز را نهان کن چون رازدار مایی
99
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه
آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
1010
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی
تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
1111
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته
تو نور کردگاری یا کردگار مایی
1212
از آب و گل بزادی در آتشی فتادی
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
1313
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
1414
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی
مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

