Toggle stanza 1
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
1
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر
2
سردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورم
گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
3
گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌ای
با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
4
جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش
صورتم امروز و فردایی‌ست او را مرده گیر
5
از خدا دریا همی‌خواهی و مار خشکی‌یی
چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر
6
غوره افشاری و گویی من ریاضت می‌کنم
چونک میخواره نه‌ای رو شیره افشرده گیر
7
صوفیان صاف را گویی که دُردی خورده‌اند
صوفیان را صاف می‌دارد تو بستان درده گیر
8
هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت
گرچه او تازه‌ست و خندان هم کنون پژمرده گیر
9
شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست
چونک بی‌تو شب بوَد استاره‌ها بشمرده گیر

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor