غزل شمارهٔ 1072
Toggle stanza 1گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
11
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر
22
سردهم این دم توی می بیمحابا میخورم
گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
33
گر بگوید هوشیاری زرق را پروردهای
با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
44
جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش
صورتم امروز و فرداییست او را مرده گیر
55
از خدا دریا همیخواهی و مار خشکییی
چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر
66
غوره افشاری و گویی من ریاضت میکنم
چونک میخواره نهای رو شیره افشرده گیر
77
صوفیان صاف را گویی که دُردی خوردهاند
صوفیان را صاف میدارد تو بستان درده گیر
88
هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت
گرچه او تازهست و خندان هم کنون پژمرده گیر
99
شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست
چونک بیتو شب بوَد استارهها بشمرده گیر

