غزل شمارهٔ 1205
Toggle stanza 1سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
11
سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
گرچه ملول گشتهای کم نزنی ز هیچ کس
22
چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش
ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
33
گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت
همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
44
ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود
ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس
55
من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان
مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس
66
دوش حریف مست من داد سبو به دست من
بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس
77
نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود
زانک خدوک میشود خوان مرا از این مگس
88
من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم
زانک کمند سکر می میکشدم ز پیش و پس
99
خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما
شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس
1010
آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من
دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس
1111
گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش
دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس
1212
گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور
باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس
1313
گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را
نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس
1414
خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو
آب حیات میکشد بازگشا از او جرس
1515
آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف
زین سببست مختفی آب حیات در غلس
Zameen

