غزل شمارهٔ 210
Toggle stanza 1گر نه تهی باشدی بیشتر این جویها
11
گر نه تهی باشدی بیشتر این جویها
خواجه چرا میدود تشنه در این کویها؟
22
خُم که در او باده نیست هست خُم از باد پر
خُمِ پر از باد کی سرخ کند رویها؟
33
هست تهی خارها نیست در او بوی گل
کور بجوید ز خار لطف گل و بویها
44
با طلب آتشین روی چو آتش ببین
بر پی دودش برو زود در این سویها
55
در حجب مشک موی روی ببین اه چه روی
آنک خدایش بشست دور ز روشویها
66
بر رخ او پرده نیست جز که سر زلف او
گاه چو چوگان شود گاه شود گویها
77
از غلط عاشقان از تبش روی او
صورت او میشود بر سر آن مویها
88
هی که بسی جانها موی به مو بستهاند
چون مگسان شَستهاند بر سر چربویها
99
باده چو از عقل برد رنگ ندارد رواست
حسن تو چون یوسفیست تا چه کنم خویها
1010
آهوی آن نرگسش صید کند جز که شیر
راست شود روح چون کژ کند ابرویها
1111
مفخر تبریزیان شمس حق بیزیان
توی به تو عشق توست باز کن این تویها

