غزل شمارهٔ 1268
Toggle stanza 1صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
11
صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش
22
مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست
گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش
33
تن دنبلیست بر کتف جان برآمده
چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش
44
ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی
بر عشق حق بچفسد بیصمغ و بیسریش
55
گز میکنند جامه عمرت به روز و شب
هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش
66
بیچاره آدمی که زبونست عشق را
زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش
77
خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود
کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش

