غزل شمارهٔ 335
Toggle stanza 1همه خوف آدمی را از درونست
11
همه خوف آدمی را از درونست
ولیکن هوش او دایم برونست
22
برون را مینوازد همچو یوسف
درون گرگیست کاو در قصد خونست
33
بدرّد زَهره او گر ببیند
درون را کاو به زشتی شکل چونست
44
بدان زشتی به یک حمله بمیرد
ولیکن آدمی او را زبونست
55
الف گشتهست نون میبایدش ساخت
که تا گردد الف چیزی که نونست
66
اگر نه خود عنایات خداوند
بدیدهستی چه امکان سکونست؟
77
نه عالم بُد نه آدم بُد نه روحی
که صافی و لطیف و آبگونست
88
که او را بود حکم و پادشاهی
نپنداری که این کار از کنونست
99
نمیگویم که در تقدیر شه بود
حقیقت بود و صد چندین فزونست
1010
خداوندی شمسالدین تبریز
ورای هفت چرخ نیلگونست
1111
به زیر ران او تقدیر رامست
اگر چه نیک تندست و حرونست
1212
چو عقل کل بویی برد از وی
شب و روز از هوس اندر جنونست
1313
که پیش همت او عقل دیدهست
که همتهای عالی جمله دونست
1414
کدامین سوی جویم خدمتش را؟
که منزلگاه او بالای سونست
1515
هر آن مشکل که شیران حل نکردند
بر او جمله بازی و فسونست
1616
نگفتم هیچ رمزی تا بدانی
ز عین حال او اینها شجونست
1717
ایا تبریز، خاک توست کحلم
که در خاکت عجایبها فنونست

