غزل شمارهٔ 738
Toggle stanza 1مطربم سرمست شد انگشت بر رق میزند
11
مطربم سرمست شد انگشت بر رق میزند
پرده عشاق را از دل به رونق میزند
22
رخت بربندید ای یاران که سلطان دو کون
ایستاده بر فراز عرش سنجق میزند
33
اولیا و انبیا حیران شده در حضرتش
یحیی و داوود و یوسف خوش معلق میزند
44
عیسی و موسی که باشد چاوشان درگهش
جبرئیل اندر فسونش سحر مطلق میزند
55
جان ابراهیم مجنون گشت اندر شوق او
تیغ را بر حلق اسماعیل و اسحق میزند
66
احمدش گوید که واشوقا لقا اخواننا
در هوای عشق او صدیق صدق میزند
77
لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت میخورند
خسرو و شیرین به عشرت جام راوق میزند
88
شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان
تیر زهرآلود را بر جان احمق میزند
99
رستم و حمزه فکنده تیغ و اسپر پیش او
او چو حیدر گردن هشام و اربق میزند
1010
کیست آن کس کو چنین مردی کند اندر جهان
شمس تبریزی که ماه بدر را شق میزند
1111
هر که نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد
روح او مقبول حضرت شد اناالحق میزند
1212
ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق
گرچه منکر در هوای عشق او دق میزند
1313
منکرست و روسیه ملعون و مردود ابد
از حسد همچون سگان از دور بق بق میزند

