غزل شمارهٔ 695
Toggle stanza 1این قافله بار ما ندارد
11
این قافله بار ما ندارد
از آتشِ یارِ ما ندارد
22
هرچند درختهای سبزند
بویی ز بهار ما ندارد
33
جان تو چو گلشن است لیکن
دلخسته به خار ما ندارد
44
بحریست دل تو در حقایق
کاو جوش کنار ما ندارد
55
هر چند که کوه برقرار است
والله که قرار ما ندارد
66
جانی که به هر صبوح مست است
بویی ز خمار ما ندارد
77
آن مطرب آسمان که زهره است
هم طاقت کار ما ندارد
88
از شیر خدای پرس ما را
هر شیر قفار ما ندارد
99
منمای تو نقد شمس تبریز
آن را که عیار ما ندارد
Zameen

