غزل شمارهٔ 117
Poet: Rumi
Toggle stanza 1از دور بدیده شمس دین را
11
از دور بدیده شمس دین را
فخر تبریز و رشک چین را
22
آن چشم و چراغ آسمان را
آن زنده کننده زمین را
33
ای گشته چنان و آن چنانتر
هر جان که بدیده او چنین را
44
گفتا که که را کشم به زاری
گفتمش که بنده کمین را
55
این گفتن بود و ناگهانی
از غیب گشاد او کمین را
66
آتش درزد به هست بنده
وز بیخ بکند کبر و کین را
77
بی دل سیهی لاله زان می
سرمست بکرد یاسمین را
88
در دامن اوست عین مقصود
بر ما بفشاند آستین را
99
شاهی که چو رخ نمود مه را
بر اسب فلک نهاد زین را
1010
بنشین کژ و راست گو که نبود
همتا شه روح راستین را
1111
والله که از او خبر نباشد
جبریل مقدس امین را
1212
حالی چه زند به قال آورد
او چرخ بلند هفتمین را
1313
چون چشم دگر در او گشادیم
یک جو نخریم ما یقین را
1414
آوه که بکرد بازگونه
آن دولت وصل پوستین را
1515
ای مطرب عشق شمس دینم
جان تو که بازگو همین را
1616
چون مینرسم به دستبوسش
بر خاک همیزنم جبین را

