غزل شمارهٔ 2700
Toggle stanza 1ز هر چیزی ملول است آن فضولی
11
ز هر چیزی ملول است آن فضولی
ملولش کن خدایا از ملولی
22
به قاصد تا بیاشوبد بجنگد
بدو گفتم ملولی هست گولی
33
بخورد آن بازی من خشمگین شد
مرا گفتا خمش دیوانه لولی
44
نگوید هیچ را بد مرد این راه
مبین بد هیچ را ور نی تو غولی
55
بگفتم عین انکار تو بر من
نه بد دیدن بود یا بیحصولی
66
مرا گفت او تناقضهای بینا
بود از مصلحت نه از بیاصولی
77
محالی گر بگوید مرد کامل
تو عین حال دانش ای حلولی
88
گهی درد که داند گه بدوزد
گهی شاهی کند گاهی رسولی
99
به تأویلات تو او درنگنجد
که تو هستی فصولی او اصولی
1010
ز خود منگر در او از خود برون آ
که بر بیحد ندارد حد شمولی
1111
خمش ای نفس تازی هم بگویم
دوباره لا تقولی لا تقولی
Zameen

