غزل شمارهٔ 55
Poet: Urfi
Toggle stanza 1جنگ آتش، آشتی آتش، مدارا آتش است
جنگ آتش، آشتی آتش، مدارا آتش است
خوش سر و کاری از آن بدخو مرا با آتش است
باده خواهی باش تا از خم برون آرم، که من
آن چه در جام و سبو دارم، مهیا، آتش است
با که گویم سر این معنی که نور حسن دوست
با دماغ ما گل و در چشم موسی آتش است
هم سمندر باش و هم ماهی که در جیحون عشق
روی دریا سلسبیل و قعر دریا آتش است
دوست را محکوم کس دیدن بود جانسوزتر
ور نه در جان زلیخا، شرم و سودا، آتش است
حسن جنسی نیست کانرا سیم و زر باشد بها
خان و مان کاروانی از این جا آتش است
عرفی از اندیشه ی بیهوده باز آ ، چاره نیست
سر نوشت ما بهشت جاودان یا آتش است
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است
گر همه اشکی فشانم تا ثریا آتش است
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 496
جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است
شبنم بی تاب را گل در ته پا آتش است
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1008
سینه بگشودیم و خلقی دید کاینجا آتش است
بعد از این گویند آتش را که گویا آتش است
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 70
گر شرر گر شعله هرجا گشت پیدا آتش است
چاره دل کن که با آتش مدارا آتش است
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 72
Sources
Persian text source: Ganjoor

