غزل شمارهٔ 496
Toggle stanza 1بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است
11
بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است
گر همه اشکی فشانم تا ثریا آتش است
22
شوخی آهم به دل سرمایهٔ آرام نیست
سوختن صهباست بزمی راکه مینا آتش است
33
همچو خورشید از فریب اعتبارما مپرس
چشمهٔ ما را اگر آبیست پیدا آتش است
44
بیتو چون شمعیکه افروزند بر لوح مزار
خاک بر سرکردهایم و بر سر ما آتش است
55
جوهر علویست از هر جزوسفلی موج زن
سنگ هم با آن زمینگیری سراپا آتش است
66
شاخ ازگلبن جدا، مصروفگلخن میشود
زندگی با دوستانعیش استو تنهاآتش است
77
روسیاهی ماند هرجا رفت رنگ اعتبار
درحقیقت حاصل این آبروها آتش است
88
با دو عالم آرزو نتوان حریف وصل شد
ما بهجایی خار وخسبردیمکانجا آتش است
99
نیست سامان دماغ هیچکس جز سوختن
ما همه سرگرم سوداییم و سودا آتش است
1010
نشئهٔ صهبا نمیارزد به تشویش خمار
درگذر امروز از آبی که فردا آتش است
1111
گریهگر شد بیاثر از نالهٔ ما کن حذر
آب ما خونگشت اما آتش ما آتش است
1212
نیست جز رقص سپند آیینهدار وجد خلق
لیک بیدلکیست تا فهمدکهدنیا آتش است
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است
شبنم بی تاب را گل در ته پا آتش است
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1008
جنگ آتش، آشتی آتش، مدارا آتش است
خوش سر و کاری از آن بدخو مرا با آتش است
UrfiGhazaliyatغزل شمارهٔ 55
سینه بگشودیم و خلقی دید کاینجا آتش است
بعد از این گویند آتش را که گویا آتش است
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 70
گر شرر گر شعله هرجا گشت پیدا آتش است
چاره دل کن که با آتش مدارا آتش است
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 72

