غزل شمارهٔ 398
Poet: Urfi
Toggle stanza 1تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
شود از گرمی داغ جگرم، خاکستر
گر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش
بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس است
که فسرده است لب طفل ملامت گر خویش
عشق در پیرهن یوسف کنعانم سوخت
زان به یعقوب دهم سرمه ز خاکستر خویش
بس که پروانه بود شعله طلب نزدیک است
که شود آتش و خود شعله زند در پر خویش
بعد مردن ببر ای باد به جایی خاکم
که فشانند مصیبت زدگان بر سر خویش
عرفی از ناصح اگر منفعلم باری شکر
که خجل نیستم از روی غم دلبر خویش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
بی تو مشکل کنم از خلق نهان جوهر خویش
اشک آیینهٔ یاس است ز چشم تر خویش
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 1835
چند پاشی ز جنون خاک هوس برسرخویش
ایگل این پیرهن رنگ برآر از بر خویش
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 1836
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1254
نکشیدیم شبی سیمبری در بر خویش
دست ماهمچو سبو ماند به زیر سر خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4992
رفته پایم به گل از پرتو چشم تر خویش
نخل شمعم که بود ریشه من در سر خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4993
ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش
ما و دریا چو نمودیم به هم گوهر خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4994
Sources
Persian text source: Ganjoor

