غزل شمارهٔ 240

Toggle stanza 1
هرگز به سیر گل دل محزون نمی‌رود
1

هرگز به سیر گل دل محزون نمی‌رود

یار از خیال غم‌زده بیرون نمی‌رود

2

عشق از جهان بریدن و از جان گذشتن است

کار وفا ز پیش به افسون نمی‌رود

3

مردان به جا به عزم و توکل رسیده‌اند

یک دل رمیده نیست که در خون نمی‌رود

4

از زخم عشق در بن هر سنگ کشته‌ای‌ست

از خون ما کجاست که جیحون نمی‌رود؟

5

لذت به خواب میرد و شادی به غافلی

در هر دلی که او به شبیخون نمی‌رود

6

در حرف تلخ نوش لبان صد دقیقه است

کوتاه‌بین ز لفظ به مضمون نمی‌رود

7

مرغان دشت را ز غم دل جراحتست

شب نیست کاین خروش به هامون نمی‌رود

8

از بس که رد شد از در مقصود حاجتم

آهم ز انفعال به گردون نمی‌رود

9

آن را که گوش دل شنود ناله‌ای بس است

عاشق به درس پیش فلاطون نمی‌رود

10

راه وفا ز تفرقه عشق بسته شد

دیری‌ست ناقه بر سر مجنون نمی‌رود

11

بوی نسیم فقر «نظیری» شنیده است

از ره به تاج و تخت فریدون نمی‌رود

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor