غزل شمارهٔ 504

Toggle stanza 1
هر سر که به سودای تو از پای در آمد
1

هر سر که به سودای تو از پای در آمد

از خاک کف پای تواش تاج سر آمد

2

دست از همه خوبان جهان شست به پاکی

چشمم که خیال تواش از دیده در آمد

3

همچون نفس باد صبا غالیه بر شد

هر دم که به سودای تو از سینه برآمد

4

سیلاب سرشک از غم هجران توام دوش

تا دوش بد، امروز به بالای سر آمد

5

گفتم که غم عشق تو بیرون رود از دل

دردا که نرفت آن غم و بار دگر آمد

6

یارب، چه توان کرد که می خواری و رندی

پیش همه عیب است و مرا این هنر آمد

7

گر عادت بخت من و خوی تو چنین است

مشکل بود از کلبه احزان به در آمد

8

سنگ است و سبو عشق تو و قلب سلیمم

بشکست چو زلف تو که بر یکدگر آمد

9

خسرو ز دم باد سحر می طلبد جان

کز بوی تو جان در دم باد سحر آمد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor