غزل شمارهٔ 504
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1هر سر که به سودای تو از پای در آمد
11
هر سر که به سودای تو از پای در آمد
از خاک کف پای تواش تاج سر آمد
22
دست از همه خوبان جهان شست به پاکی
چشمم که خیال تواش از دیده در آمد
33
همچون نفس باد صبا غالیه بر شد
هر دم که به سودای تو از سینه برآمد
44
سیلاب سرشک از غم هجران توام دوش
تا دوش بد، امروز به بالای سر آمد
55
گفتم که غم عشق تو بیرون رود از دل
دردا که نرفت آن غم و بار دگر آمد
66
یارب، چه توان کرد که می خواری و رندی
پیش همه عیب است و مرا این هنر آمد
77
گر عادت بخت من و خوی تو چنین است
مشکل بود از کلبه احزان به در آمد
88
سنگ است و سبو عشق تو و قلب سلیمم
بشکست چو زلف تو که بر یکدگر آمد
99
خسرو ز دم باد سحر می طلبد جان
کز بوی تو جان در دم باد سحر آمد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

