غزل شمارهٔ 1780

Toggle stanza 1
سینه‌ام را از غم عالم تو بی‌غم کرده‌ای
1

سینه‌ام را از غم عالم تو بی‌غم کرده‌ای

از غم خود تا مرا رسوای عالم کرده‌ای

2

فاشم، ای دیده، تو کردی، زانکه زین دل هرکجا

خواستم گویم غمی، بنیاد ماتم کرده‌ای

3

وه که خلقی ز آه دودانگیز من بگریست خون

ای عفاک الله تو باری دیده را نم کرده‌ای

4

زین پریشانی، سرت گردم، خلاصم کن دمی

ای که کار من چو زلف خویش در هم کرده‌ای

5

دل به تو دادم، کنون می‌خواهی این دم جان ز من

آری، آری، بر دلم جور و جفا کم کرده‌ای

6

ریش کردی سینه‌ام از ناوک هجران و باز

خنده کردی بر دلم جور و جفا کم کرده‌ای

7

گر ز بی‌مهری سخن می‌گویی، آن را خود مگوی

ور ز من می‌پرسی، از بیداد آن هم کرده‌ای

8

خسروا، دیوانگی بگذار و لعلش را مخواه

کاین سلیمان است کز وی قصد خاتم کرده‌ای

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…