غزل شمارهٔ 1837
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1باز بهر جان ما را ناز در سر میکنی
11
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنی
دیده بیننده را هردم به خون تر میکنی
22
گر چو مویم میکنی، بهر عدم هم دولت است
زانکه ره دورست و بار من سبکتر میکنی
33
آفتابی تو، ولی زآنجا که روز چون منیست
کی سر اندر خانه تاریک من در میکنی
44
گفتی از دل دور کن جان را و هم با من بساز
شرم بادت خویش را با جان برابر میکنی
55
میکنی آن خندهای تا ریش من بهتر شود
باز خنده میزنی و آزار دیگر میکنی
66
ای بت بدکیش، چشم نامسلمان را بپوش
در مسلمانی چرا تاراج کافر میکنی؟
77
هر زمان گویی که حال خویش پیش من بگوی
آری آری، گفت خسرو نیک باور میکنی
Sources
Persian text source: Ganjoor

