Toggle stanza 1
باز بهر جان ما را ناز در سر می‌کنی
1

باز بهر جان ما را ناز در سر می‌کنی

دیده بیننده را هردم به خون تر می‌کنی

2

گر چو مویم می‌کنی، بهر عدم هم دولت است

زانکه ره دورست و بار من سبک‌تر می‌کنی

3

آفتابی تو، ولی زآنجا که روز چون منی‌ست

کی سر اندر خانه تاریک من در می‌کنی

4

گفتی از دل دور کن جان را و هم با من بساز

شرم بادت خویش را با جان برابر می‌کنی

5

می‌کنی آن خنده‌ای تا ریش من بهتر شود

باز خنده می‌زنی و آزار دیگر می‌کنی

6

ای بت بدکیش، چشم نامسلمان را بپوش

در مسلمانی چرا تاراج کافر می‌کنی؟

7

هر زمان گویی که حال خویش پیش من بگوی

آری آری، گفت خسرو نیک باور می‌کنی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور