Toggle stanza 1
دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود
1

دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود

مردم زمین ز دیده کند تا بدان رود

2

هنگام باز رفتن تو مردن من است

ناچار مردنی بود آن دم که جان رود

3

هر خامشی که روی تو بیند فغان کند

هر گه که پیر سوی تو آید، جوان رود

4

من منت جفای تو بر جان نهم، از آنک

شمشیر دوستان همه بر نیکوان رود

5

کوشم که نام تو نبرم، لیک چون کنم؟

چون هر چه در دل است مرا بر زبان رود

6

آسان مگیر آه و دم سرد عاشقان

ای دل، مباد بر تو که باد خزان رود

7

فریاد خواسته ست، بگوییش، ای رقیب

تا چند گه ز دیده مردم نهان رود

8

ای مه، کجا رسی به رکاب نگار من

گیرم که خود عنان تو بر آسمان رود

9

ما را نه بخت یار و نه یار آشنا، دریغ

این عمر بی بدل که همه رایگان رود

10

خسرو، اگر بتان به قصاصش روان کنند

خوشدل چنان رود که کسی میهمان رود

Sources

Persian text source: Ganjoor