غزل شمارهٔ 861

Toggle stanza 1
این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود
1

این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود

یکدم چه باشد، ار سوی صبر و سکون رود

2

زنهار دل بریم ز سودای عشق، از آنک

دیوی ست اینکه نه به دعا و فسون رود

3

بی درد گویدم که چرا شام تا سحر

گریه ز چشم تو زنهایت فزون رود

4

دردی ست در دلم که بود حق به دست من

از چشم من گر از به دل آب خون رود

5

بادا فداش دیده و دل آن زمان که او

دل دزدد و ز دیده عاشق برون رود

6

بستی دلم به زلف و همی رانیش ز پیش

بیچاره پای بسته به زنجیر چون رود؟

7

نظاره تو هست کشنده تر از فراق

جانی که مانده بود ز هجران کنون رود

8

جان زیر پای تو به هوس می دهم، مگر

یکبار پای تا هوس از دل برون رود

9

خسرو، چو لاف عشق زدی، از بلا مترس

زینسان بر اهل عشق بسی آزمون رود

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor