غزل شمارهٔ 860
Toggle stanza 1دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود
11
دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود
مردم زمین ز دیده کند تا بدان رود
22
هنگام باز رفتن تو مردن من است
ناچار مردنی بود آن دم که جان رود
33
هر خامشی که روی تو بیند فغان کند
هر گه که پیر سوی تو آید، جوان رود
44
من منت جفای تو بر جان نهم، از آنک
شمشیر دوستان همه بر نیکوان رود
55
کوشم که نام تو نبرم، لیک چون کنم؟
چون هر چه در دل است مرا بر زبان رود
66
آسان مگیر آه و دم سرد عاشقان
ای دل، مباد بر تو که باد خزان رود
77
فریاد خواسته ست، بگوییش، ای رقیب
تا چند گه ز دیده مردم نهان رود
88
ای مه، کجا رسی به رکاب نگار من
گیرم که خود عنان تو بر آسمان رود
99
ما را نه بخت یار و نه یار آشنا، دریغ
این عمر بی بدل که همه رایگان رود
1010
خسرو، اگر بتان به قصاصش روان کنند
خوشدل چنان رود که کسی میهمان رود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

