غزل شمارهٔ 255
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1مردم از کوی تو چون بیدل نرفت
11
مردم از کوی تو چون بیدل نرفت
هر که در میخانه شد عاقل نرفت
22
عمر در سر شد به رسوایی عشق
وین هوس از جان بی حاصل نرفت
33
مهر رویش در دلم پنهان نماند
آفتاب اندر حجاب گل نرفت
44
کاروان بگذشت و محمل ماند دور
وز دل من یاد آن محمل نرفت
55
برکشیدم تنگ تن را سوی صبر
لاشه لاغر بود تا منزل نرفت
66
ما و غرق بحر هجران، چون کنیم
کشتی درویش در ساحل نرفت
77
با کسی وقتی وصالی داشتیم
سالها بگذشت و آن از دل نرفت
88
شکر کن، خسرو، بلای عشق را
زانکه این فیض است، گر قابل نرفت
Sources
Persian text source: Ganjoor

