Toggle stanza 1
مردم از کوی تو چون بیدل نرفت
1

مردم از کوی تو چون بیدل نرفت

هر که در میخانه شد عاقل نرفت

2

عمر در سر شد به رسوایی عشق

وین هوس از جان بی حاصل نرفت

3

مهر رویش در دلم پنهان نماند

آفتاب اندر حجاب گل نرفت

4

کاروان بگذشت و محمل ماند دور

وز دل من یاد آن محمل نرفت

5

برکشیدم تنگ تن را سوی صبر

لاشه لاغر بود تا منزل نرفت

6

ما و غرق بحر هجران، چون کنیم

کشتی درویش در ساحل نرفت

7

با کسی وقتی وصالی داشتیم

سالها بگذشت و آن از دل نرفت

8

شکر کن، خسرو، بلای عشق را

زانکه این فیض است، گر قابل نرفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور