غزل شمارهٔ 254

Toggle stanza 1
یار بی موجب دل از ما برگرفت
1

یار بی موجب دل از ما برگرفت

یار دیگر کرد و کار از سر گرفت

2

دل ز هجرش برگ درد و غم بساخت

جان ز شوقش ترک خواب و خور گرفت

3

آنچه کرد، آخر مسلمانی نماند

این چه شد، یا رب، جهان کافر گرفت

4

بد همی گفتند و می نشیند هیچ

عاقبت گفت بدانش در گرفت

5

دل غبار سوز خود بیرون فگند

عالمی در خون و خاکستر گرفت

6

پاک می کردم سرشک، آهم بجست

آتش اندر آستین تر گرفت

7

لعل او در دلبری استاد بود

خط دکان زاستاد بالاتر گرفت

8

مردمان گویند، دل بر گیر ازو

روی، اگر اینست، نتوان برگرفت

9

جان خسرو از پی این این روز راست

کو به خون عاشقان خنجر گرفت

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor