غزل شمارهٔ 1197

Toggle stanza 1
خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش
1

خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش

تعالی الله مگر از آب حیوان ریخت بی چونش

2

مباد آن پای را دردی خرامان کرد، گو بگذر

تو می دانی که خاک است آن، ولی خونست معجونش

3

نثاری گر کند چشمم به پیشت پا مزن، جانا

که حاصل شد به صد خون جگر هر در مکنونش

4

متاع دل برون کردم ز دل، ای یار، ازان گیسو

مجنبان سلسله کز دل نیارم کرد بیرونش

5

بترسم از چنان روزی که باشم رفته از عالم

تعلق همچنان باقی به سوی زلف شبگونش

6

دروغ است این که کرد آلوده از خون جامه یوسف

که چون بر چشم یعقوب آمد آلوده شد از خونش

7

به وصف لیلی ار شرمنده ام در عاشقی، باری

بحمدالله که شرمنده نیم از روی مجنونش

8

فسون خوان را به صد زاری همی بوسم قدم، لیکن

چه چاره چون پری حاضر نمی گردد به افسونش؟

9

حسد می بردی، ای دشمن، ز عقل و دانش خسرو

بیا تا بر مراد خاطر خود بینی اکنونش

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 1197 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood