غزل شمارهٔ 823
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1هر بار کان پریوش در کوی من در آید
11
هر بار کان پریوش در کوی من در آید
بیهوشیی ز رویش در مرد و زن در آید
22
من در درون خانه دانم که آمد آن مه
کز هر طرف به خانه بوی سمن در آید
33
رشک آیدم ز بادی کاید به گرد زلفش
ور خود غبار باشد در چشم من در آید
44
یوسف رخا ز چشمم دامن کشان گذر کن
تا دیده را نسیمی زان پیرهن در آید
55
شمعی و می بسوزم پیش رخ تو، آری
پروانه بهر مردن گرد لگن در آید
66
بنشین که یک زمانی تنگت به بر در آرم
تا جان رفته از تن بازم به تن در آید
77
فرهاد گشت خسرو، بگشای لب که ناگه
شیری ز جوی شیرین بر کوهکن در آید
Sources
Persian text source: Ganjoor

