غزل شمارهٔ 1489

Toggle stanza 1
چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشم
1

چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشم

چه غمت دارد بگذار که رسوا باشم

2

در فراق تو که داند که کجا خاک شوم؟

بخت آن کو که من اندر ته آن پا باشم؟

3

شب ندانم ز پی دیدن او چون گذرد

بس که تا روز در اندیشه فردا باشم

4

ای خوش آن دم که برانی به گلویم شمشیر

من در آن فرصت سویت به تماشا باشم

5

تا به جز من نخورد کس غم تو بیشتری

از پی خوردن غمهای تو تنها باشم

6

رشکم آید که سگان بر سر کویت گردند

گر بفرمایی من نیز همانجا باشم

7

وعده ای خواهم و در بند وفا نیز نیم

غرض آن است که باری به تقاضا باشم

8

از سرم در گذران خواب خوشت خوش بادا

عاشقم من همه شب در غم و سودا باشم

9

حجت بندگی من خط یار است، از آنک

خسروم، من که غلام خط زیبا باشم

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor