Toggle stanza 1
ما را تو صنم باشی، دیگر به چه کار آید
1

ما را تو صنم باشی، دیگر به چه کار آید

با لعل جگر سوزت، شکر به چه کار آید

2

خنجر کشی از مژگان بر سینه من، چون من

بی تیغ شدم کشته، خنجر به چه کار آید

3

کافر خط هندویت جایی که کشد ما را

یارب که به هندوستان کافر به چه کار آید

4

دل از پی آن خواهم تا خون شود از عشقت

گر کار بدین ناید، دیگر به چه کار آید

5

از گوهر عشق خود زیور کنمت، بنگر

خوبی چو فزون باشد، زیور به چه کار آید

6

شد خسته درون من از بیم جفا کیشان

چون می ندهد دادم، داور به چه کار آید

7

اختر شمرم هر شب در طالع خود، لیکن

چون کار قضا دارد، اختر به چه کار آید

8

بر جان و دل خسرو هر لحظه نهد باری

کاین عاشق مسکین هم دیگر به چه کار آید

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 472 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood