Toggle stanza 1
دل باز به جوش آمد، جانان که می آید
1

دل باز به جوش آمد، جانان که می آید

بیمار به هوش آمد، در مان که می آید

2

وه جان کسان هر سو، صد قلب روان از پس

خوانیش چنین لشکر، سلطان که می آید

3

ای دل، تو نمی گفتی کاینک ز پی مردن

اسباب مهیا کن آن جان که می آید

4

زان خال و خط مشکین با جمله بلا دیدم

این آیت رحمت بین در شان که می آید

5

ای ترک، مگو آخر بهر دل مسکینی

کز سوی تو بر جانم پیکان که می آید

6

خود نامه خویش آورد از بهر قصاص من

سر خاک ره قاصد فرمان که می آید

7

سیل مژه را رخنه انباشه شد، یارب

کان آب به چشم من تازان که می آید

8

خسرو به رهش باری قربان شد و بریان هم

تا باز ببین کان هم مهمان که می آید

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 471 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood