غزل شمارهٔ 1832
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی
ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی
چند به شوخی و خوشی گِرد هلاک من تنی
وه که ز شوق چون تویی دود بر آمد از دلم
خوب نهای تو آفتی، دوست نهای، تو دشمنی
بهر خدای دست را پیش از آستین مکش
زانکه زبان بری تو از ریزش خون چون منی
می بخور و به دامنم پاک بکن دهان و لب
تا نکنم از این سپس دعوی پاکدامنی
دعوی مهر وآنگهی بر دل خسته رخنهها
ریش منست آخر این، چند نمک پراگنی
در گذر براق تو خاک شد استخوان من
منتظر عنایتم، گر نظری در افگنی
ای که سوار میروی ترکش ناز بر کمر
زین چه که غمزه میزنی، تیر چرا نمیزنی؟
دل که بسوخت در غمت، طعنه چه میزنی دگر؟
شیشهٔ نازک مرا سنگ مزن که بشکنی
کبر تو ار چه میکشم، زانکه لطیف و دلکشی
خوب نیاید، ای پسر، از چو تویی فروتنی
خسروِ خسته پیش ازین داشت رُعونتی به سر
چون به ریاضت غمت جمله ببُرد توسنی؟
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2495
یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی
یا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 3230
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 606
Sources
Persian text source: Ganjoor

