غزل شمارهٔ 1832

Toggle stanza 1
ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی
1

ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی

چند به شوخی و خوشی گِرد هلاک من تنی

2

وه که ز شوق چون تویی دود بر آمد از دلم

خوب نه‌ای تو آفتی، دوست نه‌ای، تو دشمنی

3

بهر خدای دست را پیش از آستین مکش

زانکه زبان بری تو از ریزش خون چون منی

4

می بخور و به دامنم پاک بکن دهان و لب

تا نکنم از این سپس دعوی پاکدامنی

5

دعوی مهر وآنگهی بر دل خسته رخنه‌ها

ریش منست آخر این، چند نمک پراگنی

6

در گذر براق تو خاک شد استخوان من

منتظر عنایتم، گر نظری در افگنی

7

ای که سوار می‌روی ترکش ناز بر کمر

زین چه که غمزه می‌زنی، تیر چرا نمی‌زنی؟

8

دل که بسوخت در غمت، طعنه چه می‌زنی دگر؟

شیشهٔ نازک مرا سنگ مزن که بشکنی

9

کبر تو ار چه می‌کشم، زانکه لطیف و دلکشی

خوب نیاید، ای پسر، از چو تویی فروتنی

10

خسروِ خسته پیش ازین داشت رُعونتی به سر

چون به ریاضت غمت جمله ببُرد توسنی؟

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور