غزل شمارهٔ 1926

Toggle stanza 1
بیکار دلی باشد کو را نبود دردی
1

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی

کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی

2

دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن

خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی

3

از گردش چشمت هست آواردگی دلها

تا کعب نفرماید، جنبش نکند نردی

4

شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست

گه مرده و گه زنده، آهی و دمی سردی

5

شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینی

یک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی

6

زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شد

دارم همه شب چشمی چون دست جوانمردی

7

گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسرو

خندید که عاشق را به زین نبود خوردی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor