غزل شمارهٔ 1926
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1بیکار دلی باشد کو را نبود دردی
11
بیکار دلی باشد کو را نبود دردی
کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی
22
دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن
خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی
33
از گردش چشمت هست آواردگی دلها
تا کعب نفرماید، جنبش نکند نردی
44
شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست
گه مرده و گه زنده، آهی و دمی سردی
55
شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینی
یک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی
66
زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شد
دارم همه شب چشمی چون دست جوانمردی
77
گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسرو
خندید که عاشق را به زین نبود خوردی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

