غزل شمارهٔ 1094
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1یکی امروز سر زلف پریشان بگذار
11
یکی امروز سر زلف پریشان بگذار
شانه تا کی بود انگشت به دندان بگذار
22
گر سرم نیست به سامان ز غمت هیچ مگوی
مر مرا هم به من بی سرو سامان بگذار
33
نیک دانند لب و چشم تو مردم کشتن
تو مشو رنجه و این کار بدیشان بگذار
44
طره را کار مفرمای به شهر آشوبی
دیو را شغل گرفتن به سلیمان بگذار
55
گوییم جان غمین تو، گرفتار من است
دو جهان گشت گرفتار تو، یک جان بگذار
66
گر ز درماندگی عشق ترا دردی هست
هم بدان درد قناعت کن و درمان بگذار
77
خسروا، یا به گریبان وفا سر در کن
یا ز کف دامن اندیشه خوبان بگذار
Sources
Persian text source: Ganjoor

