غزل شمارهٔ 1043

Toggle stanza 1
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید
1

دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید

گر کاندر دل یاری ست از اغیار نگشاید

2

رو، ای باد و تماشا دیگران را بر بسوی گل

که ما را غنچه پر خون است، در گلزار نگشاید

3

چه طالع دارم این کز آسمان یک کاروان غم

که آید بر زمین، جز بر دل من بار نگشاید

4

مرا در کار خود کند است دندان، زان ترش ابرو

بدین دندان که من دارم گره از کار نگشاید

5

اسیر کفر گیسوی صنم چون برهمن باید

که گر رگهای او بگسلد گره زنار نگشاید

6

زند بسیار لاف زهد و تقوی پارسا، لیکن

همان بهتر که چشم خود در آن رخسار نگشاید

7

به جرم عشق اگر کافر کنندم خلق گو، می کن

مرا باری زیان هرگز به استغفار نگشاید

8

چه ساعت بود آن کاندر رخ او سرخ شد چشمم

که جز خون هر دمی زین دیده بیدار نگشاید

9

دل خود با در و دیوار خالی می کند خسرو

بمیرد گر غم خود با در و دیوار نگشاید

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor