غزل شمارهٔ 934
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1نسیم زلف تو دل را درون بجنباند
11
نسیم زلف تو دل را درون بجنباند
بلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند
22
چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانب
بسا که سلسله های جنون بجنباند
33
یکی نمی زند و دل همی برد چشمت
چو جادویی که لب اندر فسون بجنباند
44
بسوخت جانم و روزی دلش نشد که به درد
سری به سوز من بی سکون بجنباند
55
بخفت بخت و فلک هم نه مهربان که گهی
ز خواب پهلوی بخت نگون بجنباند
66
میان خلق مگیرم که ناله ای دارم
که دردهای کهن از درون بجنباند
77
تو پا به هوش نه، ای مست نازپرورده
که عرش را دم خسرو ستون بجنباند
Sources
Persian text source: Ganjoor

