غزل شمارهٔ 1955

Toggle stanza 1
تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی
1

تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی

بگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی

2

بگشت حال به بالای ابروی تو کسان را

که زیر دست فتادش چنان کمند و کمانی

3

در ابروی تو نه یک دل هزار بیش فرو شد

به من ز داغ دل آنگه که دارد از تو نشانی

4

برهمنان که پرستند آفتاب فلک را

مگر که هندوی ما را ندیده اند زمانی

5

غلام پنجه مرغول هندوانه اویم

که هست هر خم مویی از او شکنجه جانی

6

بریخت آب رخ بیدلان به خاک در او

چه کم شود که اگر تر کند به لطف زبانی

7

گران کمانی آن هندوی کمانکش چابک

به هیچ پنجه ترکی رها نکرد عنانی

8

بخار هجران، خسرو، صبور باش که هرگز

رطب نیایی ازین بستگی ز پسته دهانی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor