غزل شمارهٔ 442

Toggle stanza 1
همه شب در دلم آن کافر خونخوار می‌گردد
1

همه شب در دلم آن کافر خونخوار می‌گردد

حریر بسترم در زیر پهلو خار می‌گردد

2

سرم را خاک خواهی دیدن اندر کوی او روزی

که دیوانه دلم گرد بلا بسیار می‌گردد

3

مشو رنجه به تیر افگندن، ای ترک کمان‌ابرو

که مسکین صید هم از دیدنت مردار می‌گردد

4

نپندارم که هرگز چون گل رویت به دست آرد

صبا کو روز و شب بر گرد هر گلزار می‌گردد

5

چرا صد جا نگردد غنچه دل پاره همچون گل؟

که آن سرو روان در دل دمی صد بار می‌گردد

6

تو باری باده ده، ای دل، که آنجا مدخلی داری

که مسکین کالبد گرد در و دیوار می‌گردد

7

اسیر عشق را معذور دار، ای پندگو، بگذر

که چون ساقی به کار آید خرد بیکار می‌گردد

8

ز شهر افغان برآمد، در خرابی‌ها فتم اکنون

که از فریاد من دل‌های خلق افگار می‌گردد

9

چه غم او را که در هر شهر رسوا می‌شود خسرو

ببین تا چند سگ چون او به هر بازار می‌گردد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 442 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood