غزل شمارهٔ 1008
Toggle stanza 1لبش در شکر خنده جان می برد
11
لبش در شکر خنده جان می برد
شکیب از من ناتوان می برد
22
پیاله به کف چون روان می شود
دل عاشقان را روان می برد
33
کمر بسته در دل درون می رود
پس آنگاه جان از میان می برد
44
چه شکل است این وه، که پیش حریف
همی بگذرد، دست و جان می برد
55
گرم پرسد از بردن دل کسی
اشارت کنم کان جوان می برد
66
سر زلف کاید همی بر لبش
نمک سوی هندوستان می برد
77
نگارا، جگر پخته کردم که چشم
خیال ترا میهمان می برد
88
شبی میهمان شو، ببین کارزوت
صبوری ز خسرو چسان می برد
Sources
Persian text source: Ganjoor

