Toggle stanza 1
لبش در شکر خنده جان می برد
1

لبش در شکر خنده جان می برد

شکیب از من ناتوان می برد

2

پیاله به کف چون روان می شود

دل عاشقان را روان می برد

3

کمر بسته در دل درون می رود

پس آنگاه جان از میان می برد

4

چه شکل است این وه، که پیش حریف

همی بگذرد، دست و جان می برد

5

گرم پرسد از بردن دل کسی

اشارت کنم کان جوان می برد

6

سر زلف کاید همی بر لبش

نمک سوی هندوستان می برد

7

نگارا، جگر پخته کردم که چشم

خیال ترا میهمان می برد

8

شبی میهمان شو، ببین کارزوت

صبوری ز خسرو چسان می برد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور