غزل شمارهٔ 674
Toggle stanza 1چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشم
11
چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشم
سر خدمت نهاده چون سگان بر آستان باشم
22
ز خوی نازکت ترسم وگر نی تا سحر هر شب
به گرد کوی وی تو نعرهزنان افغانکنان باشم
33
به هر گونه که باشم از من بدروز نپسندی
نمی دانم چه سان می خواهیم تا آن چنان باشم
44
من از تو شاد گردم تو ز من غمگین خوشا جایی
که تو باشی عیان در دیده من من نهان باشم
55
گشادی پرده از عارض مکن منع من از افغان
رها کن تا زمانی بلبل این گلستان باشم
66
ز ناموس خودم مقصود نام و ننگ توست ار نه
مرا غم نیست کز عشق تو رسوای جهان باشم
77
طفیل من همی دیدند رویت دیگران واکنون
شدم راضی که چون جامی طفیل دیگران باشم
Sources
Persian text source: Ganjoor

