Toggle stanza 1
چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشم
1

چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشم

سر خدمت نهاده چون سگان بر آستان باشم

2

ز خوی نازکت ترسم وگر نی تا سحر هر شب

به گرد کوی وی تو نعره‌زنان افغان‌کنان باشم

3

به هر گونه که باشم از من بدروز نپسندی

نمی دانم چه سان می خواهیم تا آن چنان باشم

4

من از تو شاد گردم تو ز من غمگین خوشا جایی

که تو باشی عیان در دیده من من نهان باشم

5

گشادی پرده از عارض مکن منع من از افغان

رها کن تا زمانی بلبل این گلستان باشم

6

ز ناموس خودم مقصود نام و ننگ توست ار نه

مرا غم نیست کز عشق تو رسوای جهان باشم

7

طفیل من همی دیدند رویت دیگران واکنون

شدم راضی که چون جامی طفیل دیگران باشم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور